مادرم تعریف میکنه خیلی سال پیش که من شش سالم بوده یه روز که تو یه تشت بزرگ تو حیاط خونه داشته لباس میشسته رفتم پیشش و پرسیدم مامان زندگی کردن یعنی چی؟ مامان همونجور که لباسارو میشسته گفته همینکه میخوابیم بیدار میشم غذا میخوریم مثلا همین لباس شستن زندگی کردنِ دیگه. بعد من فرداش کلی لباس بردم وسط حیاط ریختم تو تَشت و شروع کردم به شستن. مامان پرسیده مریم داری چیکار میکنی؟ کودکانه جواب دادم " دارم زند یک روز که دلم گرفته بود...
وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟خانهدرباره منسرآغازتماس با من بایگانیآخرین مطالب۹۶/۰۶/۱۶صدای ملایم پیانو را به زمینه این پست پیوست کنید.۹۶/۰۶/۱۳یادم بماند برای شروع راه جدید پیش رو.۹۶/۰۶/۰۴#ماهی و گربه۹۶/۰۶/۰۴صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن...۹۶/۰۶/۰۱بگو که رَه کجاست...گریزم از سکوت...۹۶/۰۵/۲۹گُل پامچال بیرون بیا...۹۶/۰۵/۲۸پریزاد کوچکم...۹۶/۰ یک روز که دلم گرفته بود...ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: بماند, نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1396 ساعت: 22:07
وَ ما اَدریکَ ما مَرْیَم ؟خانهدرباره منسرآغازتماس با من بایگانیآخرین مطالب۹۶/۰۶/۱۶صدای ملایم پیانو را به زمینه این پست پیوست کنید.۹۶/۰۶/۱۳یادم بماند برای شروع راه جدید پیش رو.۹۶/۰۶/۰۴#ماهی و گربه۹۶/۰۶/۰۴صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن...۹۶/۰۶/۰۱بگو که رَه کجاست...گریزم از سکوت...۹۶/۰۵/۲۹گُل پامچال بیرون بیا...۹۶/۰۵/۲۸پریزاد کوچکم...۹۶/۰ یک روز که دلم گرفته بود...<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
یک روز که دلم گرفته بود...ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: بماند, نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 17:27
اگر روزی روزگاری گذرت اینجا افتادُ و حس کردی این کلمات چقدر آشنایند...این نقاشیها...این داستانها...
بدان که تو خاله ای داشتی که از شدت دلتنگی برایت روزی هزار بار عکس ها و فیلمهایت را میدید ... ذوق میکرد... اشک میریخت و با صدای بلند قربان صدقه ات میرفت...
اگر روزی روزگاری منور کردی این کلبه تاریک تنهایی را...من تو را...(بُغض، بُغض، بُغض)...
عزیزترین...عزیزترین...
قراره بریم کافه من لاته سفارش بدم به عادت همیشگی... شما هم که یه چیز نو...یه طعم جدید.. با چیزکیک...
بعد چندتا شعر از ناظم حکمت ( یا به قول خودت ناظیم حکمت) بخونیم تا (باز به قول خودت) حالمون خوب شه...
بعد من کادوت رو بدمُ تولدت رو تبریک بگم...
همین قدر آروم و سربه زیر و عاشقانه...
...
مرداد عزیزم، ماهِ گرم دوست داشتنی تو این روزای آخر که داری جمع میکنی بارُ بندیلت رو، مهربونیت رو بر من تموم کردی...
ممنونتم خدا.
ما را در سایت یک روز که دلم گرفته بود دنبال میکنید
برچسب: کجاستگریزم,سکوت, نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 10:28
میترسم کم کم جای همه چی بگه مهناز مثلا بگه مهنازُ مهناز
یا بگه مهنازُ مهنازُ مهناز، یعنی اون بشقابو بده.